تبليغاتX
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
فونت زيبا ساز
لحظه های یک تبعیدی!!!‏

لحظه های یک تبعیدی!!!‏
هر شكستي قصه اي دارد،صدايي نيز...
قالب وبلاگ
امروز نهایت کار به جایی نایل گشت که تاریخِ روز و ماه نیز در ذهنمان نگنجید.

و صدای قهقه از نهایت خفت اکنونیمان آلتی ست بر خراش گوش...

و این حالِ اکنون است که تا حال مقصدی بر خلاف آن نیافتیم.

[ سه شنبه 29 آذر1390 ] [ 22:33 ] [ مهتاب ]
یقینا سکوت واژه ی پر معنایی ست...

اما اکنون در طعم معنایی که بر دلم می نشاند...شک مانده ست...

و امروز دیگر نمیدانم چیست؟ته مانده ی واژه ای در وجودم.

جز فریب و آزار ...

بی معناست

تهی از هر گفتار.و دریغ از اندیشه ی سخن 

سکوت...  واژه ی بی معنای من

۱۴/آذر/۹۰

[ دوشنبه 14 آذر1390 ] [ 14:42 ] [ مهتاب ]

مجالی ست بر وی تا جان گیرد.دگربار از رشته رشته  ی وجودم

غنیمت نمی دارد.بدان خاطر خرامان نقش های خیالی ام را می نگارد

گویی آینه ی وجودش نشانی از تاختن در وی نمایان نمی دارد

کلام جاری ست اما...

اندیشه ای انبوه از خاطرات هزاران روز آنچنان بر من حکم می کند که نقل آنان را مقدم بر دیگری شمارم

اما کهن ترین یاد حسرت است

که مرگ آن جسم بی جان می طلبد

و همچنان آنرا می نوشم به یاد آنچه انتهای امیدم بود

۲۴/آبان/۹۰

 

[ شنبه 12 آذر1390 ] [ 15:45 ] [ مهتاب ]
چندیست جوهره ی قلم وجودمان خشکیده و  در خصاصت را گشوده ایم و اندک مایه ای بر تجدید آن در خزانه ی افکار نگذاشتیم...

چندیست سختی هایمان از تاب ما در عجبند و از ما و آنچه دواممان میدهند مینالند

و در این چند ها ،این چنین میگذرد:

 اشک دگر معنای لذیذ تنهایی را نمیدهد

دگر زخمی طعم بهبودی را نمیچشد

یادت نیک...

آن روزگاری که در خاطرمان نامی جز تبسم کودکی نیافتی

آن روزهایی که از هرچه تهی و از جانب دل، مهر اندود بودیم

یاد آن روز که اوج آرزو تعریفی از گِل بود در دستانمان

و آن شیون هایی که از دهانه ی وسواس مادرانه ی مادرمان میخروشید

تا زخمیه گِل نشویم

تا سرو را راهنمای قد کنیم و هر سال باری بر درد بیافزاییم و سرانجام نفس هایی از وجود جوانی برآوریم

تا دیدگان مادر لذت افتخار را بر خود گیرد

.....

اما ما...

هستیم آنچه آنها در آرزویش دیده بر دیده میگذاشتند و غرق در رویای ما مهتاب را خواب میکردند؟؟؟

هستیم آنچه باید می بودیم؟؟؟ 

.....

23/4/90

 

[ پنجشنبه 23 تیر1390 ] [ 15:32 ] [ مهتاب ]
رودر روی این ظلمت و خوف.پنجره ایست

تنها راهی برای رهایی از حقارت تن

کاش ذهن جستجوگرم آنرا بجوید

دگر از وهم وجود رویاهایم هیچ میبینم

نه پنجره ای نه آسمانی نه مهتابی

وقتی ست تا به جلوه ای دگر بنگرم

شاید از ابتدا زیر طاق آسمان باشم

 

۲۶/اردیبهشت/۹۰

 

[ دوشنبه 26 اردیبهشت1390 ] [ 12:31 ] [ مهتاب ]
میگذرد... و خاطره بر جای نمیماند

از صعب و سهل و هر آنچه لبخند و اشکی در لحظه میسازد.

گذشت...   رفت...

و خستگی بر جای ماند.

از ترک و گذشتِ حال از انسان

از گذشتِ کودکی های پر لبخند و آرزوی جوانی تنها نفرتی از آرزوّای پیشین باقی گذاشت.

گریزان از صداقتِ کلام میگویم:خواب را مرگ... و زندگی را برزخ میبینم...

 

۳/آبان/۸۹

[ چهارشنبه 1 دی1389 ] [ 19:52 ] [ مهتاب ]
(۱)

اگر روزی حسرت یک لحظه لبخند در اوج نادانی بغضی را بر تو همراه ساخت

اگر روزی نجابت شاخه ی امید را در تو قطع کرد

اگر دلتنگی بر تو امانِ سکوت نداد

بدان آنچنان بازیچه ی دنیایت شدی که حسرتِ داشته هایت تو را تا پست ترین بی حرمتی ها میکشاند.

آنچنان که با نقاب نجابتش شاخه ی امید را در تو قطع کرد و فرصت سکوت را برای به بار آمدن آنچه در انتظارش نشسته ای از تو صلب کرد...

.................................................................................

(۲)

تشویشی از هزاران سکوت غفلت را به قله ي وجودم ميكشاند. اما هر لحظه به آگاهي امر ميشوم.

چهره و تصويري پليد از آن در من نميگنجد و تنها زيبايي اش مرا مجذوب ساخته.

قله اي كه حتي غروب و طلوع خورشيد زندگي ام از پس آن آغاز ميگردد . حال بر آن پرچمي از نفرت و ياس و كينه آويخته شده و ورودي ممنوع را بر سرنوشتم مينويسد.ورودي كه عبور از آن سياهي ظلمت را به همراه دارد...

هراسانم...

از خود و قله ي وجودم و هر آنچه بر آن در انتظارم مي ايستد.

۱۴/تير/۸۹

..................................................................................

(۳)

نقطه و پایانی بر این ماجرا بگذار

شاید اراده ای دیگر تو را همراه کند...

[ جمعه 1 مرداد1389 ] [ 13:35 ] [ مهتاب ]
تو بگو این آخرین است تو بگو مرا میشناسی  تو بگو در این مصیبت آخرین واژه را مینویسم.

تو بگو آخرین سطر از برگی سفید نیز از آن من است

من همان شیفته ی تصاحب بهترین رویاها .من همان دیده ی گریان را نیزباز در خود هویدا میکنم.
امروز اخرین واژه ی تسلیم را با قلم بر کاغذی آلوده از چرک میکوبم شاید وجدان خواب رفته اکنون از درد کوبش ها به تنگ آید

امروز جدالی با دنیایم بر پا میکنم

علم بر دست میگیرم و تا بینهایت میجنگم.

امروز به بهترین قسم میخورم که رویا های خاک شده ام را از نو آبیاری کنم...

[ یکشنبه 19 اردیبهشت1389 ] [ 14:41 ] [ مهتاب ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

به نام حق



زلف آشفته و خوی کرده وخندان لب و مست
پیرهن چاک و غزل خوان وصراحی در دست

نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان
نیمه شب دوش به بالین من آمد بنشست

سر فرا گوش من اورد به آواز حزین
گفت ای عاشق دیرینۀ من خوابت هست

عاشقی را که چنین بادۀ شبگیر دهند
کافر عشق بود گر نشود باده پرست

برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر
که نداند جز این تحفه به ما روز الست

آنچه او ریخت به پیمانۀ ما نوشیدیم
اگر از خمر بهشت است وگر بادۀ مست

خندۀ جام می و زلف گره گیر نگار
ای بسا توبه که چون توبۀ حافظ بشکست
امکانات وب